نشسته ام تنها بر ايواني سرد.. ازاد و رها! رهاتر از هميشه..
حسي هم به هيچ کس و هيچ چيز ندارم ..فقط به صندليه خاليه کنارم که براي تو گذاشتمش.

جايي آمده ام دورتر از آنچه که تصور کني.
مزاحمتي نيست. سکوت است و سکوت و سکوت
نفس ميکشم در هوايي پاک
نفس ميکشم در هوايي خالي از همه چيز
خالي از عطر تو حتي خالي از آلودگي- هميشگي- شهر تو
من اينجا هستم در آرامشي مطلق که از تو دارمش
آرامشي که حتي تصورش را هم نميکردي
هيچوقت اينجا نياورده بودمت
در حسرت يک لحظه ارتباط با دنياي تو
امشب آسمان من تا آسمان تو ميلياردها ستاره بيشتر دارد
شب خاطره انگيزي است براي من و حتماٌ براي تو
کاغذي دست و پا ميکنم و مي نويسم براي تو
به جاي عشق و حوهر نيلي ميشود چيزهاي ديگر نوشت.
ديگر مهم نيست...
فارغ ام!
حتي از تپش هاي هميشگي اين دل ديوانه در سينه ام
دلم مدتهاست ديگر شور نميزند
و همچنان دو صندلي در ايوان
يکي براي من و ديگري جاي خالي توست
و من همچنان حسم به صندليه خالي براي تو...
اقرار ميکنم که اون موقع خيلي بچه بودم ولي...
اينکه ميگفتم دوستت دارم دروغ نگفتم
الانم دارم خيلي زياد مثل يه دوست مثل يه همسفر
و خيلي عاقلانه
وقتي احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه ديگه هيچ کاري نميشه کرد.
نشستم بر رويه صندلي و سرمو بين دو تا دستام ميگيرم
حتي سرمو بلند نميکنم وقتي صدايي به گوشم مياد
اما بلند ميشم ميرم به سمت صدا
تو رو از پشت پنجره ميبينم که داري صدام ميکني: "اکرم عزيزم"
بهم لبخند ميزني و دستات رو برام باز ميکني
که مثل هميشه منو بغلت بگيري و سرشار از گرماي عشقت بشم
گرم شم بسوزم و زار برنم تو بغلت
اومدي!!!
و کنار نشستي
رويه همون صندليه خالي
و از اون سياهي صدايي اومد
صدايه تو که بهم ميگفتي؟
"دوستت دارم عزيزم ..خيلي زياد دوستت دارم."
و من از اين گرما تب ميکنم و چشمامو مي بيندم تا اگه يه خوابه بيدار نشم.
خوب من ديگه بايد برم نميدونم ديگه کي بيام اما هر وقت دلم بخواد ميام اينطوري بهتره نه؟
مواظب خودت باش!!